بعضی وقتا تو زندگی آدم یه موقعیت هائی پیش میاد که باید یک چیزائی رو به خاک بسپاره. یکی گنجش رو خاک میکنه که حفظش کنه و اون یکی غصه ها شو چال می کنه که فراموشش کنه. همه ما هم داشتیم عزیزی رو که به خاک سپردیم چرا که قانون طبیعته.
یه چیرائی رو نمیشه نگه داشت. نمیشه بذاریشون سر طاقچه. حتی بودنشون روی طاقچه و خاک خوردنشون هم آزار دهنده و غیر ممکنه. ولی در عین حال با اینکه خاک سپاری مردگان, چه افراد یا اجسام, قانون شده قبول نابودیشون هنوز سخته. آرزو یکی از این چیزاست که باور و انجامش سخته.
هیچوقت به گورستان آرزوهات سر زدی؟ میدونی چند تا قبر اونجا کندی تا حالا؟ میدونی تا حالا چند تا از آرزوهای مرده ات رو اونجا چال کردی؟ برو یه نیگا بنداز. فکر کنم که حتی بتونی چند تا قبر گمنام هم اونجا پیدا کنی. وای حتی دیگه یادت نمیاد که اونجا کدوم یکی از آرزوهاتو خاک کردی. آرزوئی که یه روزی برات قشنگ و عزیز بوده.
اه انگار دارن یه تابوت تازه میارن. ببین, یکی دیگه از آرزوهام هم مرد. خوب بخوابی آرزوی من. روی تو یه سنگ میذارم که فراموشت نکنم.
برچسب: گور آرزوها,
نویسنده: نیما رستمیان