دیر زمانیست که حضورت را در کنار خود احساس نمیکنم. تو دیگر با من نیستی. نگاهت را از چشمانم میدزدی. دلت با من نیست. احساس تنهائی میکنم. احساس میکنم که زیر پایم خالی شده. ما مسیر کوهستانی را برای پیمودن با هم انتخاب کردیم. در تمام طول راه حمایت تو را با تمام وجودم احساس می کردم. هر لحظه، هر ثانیه و در هر قدم با من و در کنارم بودی. آنچنان که گوئی کودکی هستم که محتاج توجه بیشتریست.
ولی اکنون در میانه راهیم و تو پیشاپیش می روی گوئی که از گامهای کوتاه و بچه گانه ام خسته شده ای. شاید که این کودک پشت سرت را فراموش کرده ای. نه فراموش نکرده ای چرا که گاهی با نیم نگاهی به پشت سر و دیدنم این اطمینان حاصل می شود که هنوز می آیم. شاید هم این نگاههای گاه به گاه عکس العملی غریزی باشد، همان حس سرپرستی، نمی دانم. تنها این را می دانم که این حس غریب به من احساس پوچی، تنهائی و زیادی بودن را تزریق میکند. رنج آور است وقتی که احساس می کنی موجودی زیادی و دست و پا گیر هستی که تنها از روی ترحم و بزرگواری، ترا از همراهی بازنمی دارند.
این چه حس غریبیست! درست مانند بچه سر راهی بی هویتی که بخاطر این بی هویتی و به قولی بی اصل و نسبی مورد شماتت قرار میگیرد. مانند کودکی که بخاطر کوتاه بودن قدش، از زاویه دید بزرگترها، به بی عقلی نیز متحم می شود و شریک هیچ کاری نخواهد شد.
اون همیشه با محبت برای من دیگه نیستی نگو صادقی به عشقت آخه چشمات میگه نیستی
برچسب: شکست عشقی,شکست ناپذیر 4,شکست ناپذیر,شکسته نستعلیق,شکست,شکستن ساروج با گازوئیل,شکستن قفل وای فای,شکست ناپذیر 3,شکست ناپذیر 1,شکستن دل,
نویسنده: نیما رستمیان